حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
این منم که خالق خودم رو فراموش کردم، خوب حرف زدی ، همیشه خوب حرف زدی! ولی من نمی شنوم و نمی شنیدم. تو می گفتی ولی من گوش نمی دادم، تو نشونم دادی ولی من گم کردم، بهم گفتی از اینجا مستقیم بری می رسی به من. به درستی، به زیبایی، به حقیقت!!! ولی من با شیطنت کردنام هر جائی رو سرک کشیدم،به هر بی راهه ای رفتم.به راهی که نباید می رفتم رفتم!!!!! این قدر رفتم و رفتم که راه رو گم کردم و بعد نشستم به گریه، که چرا دست منو ول کردی.یادم رفت این من بودم تو جاده دستم رو از تو دست مهربونت کشیدم بیرون و با بازیگوشی هام ازت دور شدم این قدر دور که نفهمیدم کی شب شده. وقتی تاریک شد، وقتی کسی نبود جز خودم، وقتی ترس تو دلم رخنه کرد، وقتی تو سیاهی همه چیز چهره حقیقی و زشت پیدا کردن،تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم،ولی دیر بود چون از تو خیلی دور شده بودم. حالا چه جوری بگردم؟؟ از کدوم راه؟؟ با کدوم رو؟؟ درسته! این من بودم که تو رو فراموش کردم... اما خدای من: تو مهربان و بخشنده ای،کمکم کن تا دیگه از تو دور نشم و به تو نزدیکتر شوم...
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |